در نهایت ناباوری آمد
با عشق آمد
دستم را به گرمی فشرد
قلبم را به تپش واداشت
شد همه هستی ام
حالا سوار بر اسب خیال می تازم
می تازم بر صحنه روزگار
بی هیچ بیمی
بی هیچ غمی
پشتم چون کوه استوار
دلم قرص و لبم خندان
حالا آرام آرامم
نگاهم یخ زده نیست
شادی در پوستم موج می زند
امید در قلبم بال بال می زند
آری آمد با همان قلب مهربان و صورت دلنشین
" کیمیا "







